حرفهای عاشقانه یک دل شکسته

عووووووووووووووووض ششششششششششششششد

این ادرسه جدیده منه  www.mohaamadbibak.blohfa.comراستی کد بنرم داره اگه میشه بزارید وبلاگتوون ممنوون میشم اینجا جواب نمیدم فعلاااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:48  توسط پیام  | 

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:54  توسط پیام  | 

اولین حلقه ازدواج

به دست كردن حلقه ازدواج یكی از قدیمی ترین و جهانی ترین رسوم است. این رسم مربوط به زمان های خیلی قدیم است. در واقع كسی نمی‌تواند زمان درست آن را بگوید؛ اما استفاده از انگشتری در مراسم ازدواج به شكل "حلقه"، علامت كمال و ارتباط آن با وصلت دو فرد، مؤید كمال زندگی انسانی به شمار می‌رفت.

اولین مردمی كه در تاریخ ، حلقه ازدواج را به كار بردند مصریان بوده‌اند. گویا در نوشته‌های هیروگلیف كه نوشته‌های تصویری مصریان است حلقه، علامت ابدیت بود. یعنی حلقه ازدواج به انگشت زوجین كردن، به نوعی رمز زناشویی پایدار و ابدی بوده است و پس از مصریان، مسیحیان نیز در حدود سال ۹۰۰ میلادی شروع به دست كردن و استفاده انگشتر و حلقه در مراسم ازدواج خود نمودند.

شاید برای بسیاری این سؤال پیش بیاید كه چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم دست چپ می‌اندازند؟ تحقیقات نشان داده است كه یونانیان قدیم عقیده داشتند كه رگ مخصوصی از این انگشت می‌گذرد و مستقیماً به قلب وارد می‌گردد و برخی ها نیز بر این معتقدند كه چون این انگشت را كمتر از سایر انگشتان دست خود مورد استفاده قرار می‌دهیم حلقه درآن قرار می‌گیرد و به طور كلی برای به دست كردن یك وسیله زینتی مناسب تر از سایر انگشتان دست است

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:52  توسط پیام  | 

حرفهایی از جنس شیشه

تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت

دل تو با همه آینه ها نسبت داشت

تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا

در میان دل پاکت صدف آینه کاشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:50  توسط پیام  | 

من برگشتم با چند عکس عاشقانه






عکس عاشقانه - زوج های عاشق





عکس عاشقانه - زوج های عاشق









عکس عاشقانه - زوج های عاشق








   
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:49  توسط پیام  | 

از اون تعبیر به دل می شه…

 از اون تعبیر به دل می شه...
یه تیکه گوشته ؛ حداکثر نیم کیلویی هست که به اندازه یه مشته ؛ کار اصلیش تا اونجایی که من بلدم کنترل خون و پمپاژ کردنش به تمام بدنه که از اون تعبیر به دل می شه…
هر چی گوشه و کنارشو بگردی و کالبد شکافیش کنی یه چیز ظاهری به اسم احساس و عشق و تنفر و چیزای دیگه که می گن توش پیدا می شه، پیدا نمی کنی…ولی می گن هست.
یعنی همه چیز توش جا می شه ؛ گاهی می گن اونقدر بزرگ می شه که تموم دنیا رو می تونه تو خودش جا بده و گاهی وقت ها هم از یه پیاله حتی کوچیکتر می شه ؛ گاهی اونقدر می گیره که چشمات هم باهاش همنوایی می کنن و گاهی اونقدر بازه که لباتو خندون می کنه…
گاهی به رسوایی می کشونه آدمو ؛ بعضی وقت ها هم کلا؛ گم و گور می شه ، باید کلی بگردی تا پیداش کنی ؛ تازه اگه یه جایی پیش کسی گیر نکرده باشه…
گاهی از سنگ هم سخت تر می شه و گاهی از موم نرم تر؛ بعضی ها رو تا مرز جنون می کشونه ؛ بعضی ها رو به اوج می رسونه، به ملکوت، بعضی ها رو هم به…
بعضی وقت ها می گن به حرفش گوش کن، دل که بهت دروغ نمی گه، دنبالش برو… اما بعضی وقت های دیگه سرزنش می شی که چرا از دلت پیروی کردی؟ دل رو مترادف هوی و هوس می خونن…
————————–
دوست دارم شبی با غم سر کنم
دفتری با اشک چشمان تر کنم
نام آن دفـتـر کنم دیـوان عـشـق
عـــشـق را عنوان آن دفتر کنم…
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:49  توسط پیام  | 

دوست دارم دوباره بچه شم

خیلی ها تصور می کنن ما آدم ها به دنیا میایم تا بزرگ شیم. تا یاد بگیریم و کامل شیم. اما من اصلا اینطورفکر نمیکنم. بلکه کاملا برعکس، ما به دنیا نیومدیم تا یکسری چیزها رو یاد بگیریم، بلکه دنیا اومدیم تا چیزهایی روکه بلدیم از یاد نبریم، دنیا اومدیم تا یادمون بمونه چی بودیم، تا یاد بگیریم که چه جوری از یاد نبریم.
میگن: “آدما دنیا میان تا بزرگ بشن و به بلوغ و سعادت و رشد و کمال برسن.”
میگم: “سعادت و خوشبختی دقیقا اون چیزیه که با بزرگ شدن از دستش میدیم!”
انسان ها پاک به دنیا میان، بچه ها مهربونن، خوش قلبن… بچه ها از همون وقتی که از مادر زاده میشن همه چیز رو میدونن، البته همه ی چیزهای خوب رو!! شاید واسه همینه که به بچه ها میگن: “فیلسوف های کوچک”.

درست مثل ماهی کوچولویی که غرق در دریای خوشبختیه، اما داره دنبال آب میگرده، ما هم دنبال خوشبختی بودیم، چون نمی دونستیم چقدر خوشبختیم، برای اینکه هیچ وقت بدبخت نبودیم که واژه ی “خوشبختی” برامون معنا بشه، نمی تونستیم خوشبختی رو بفهمیم.
 قصه ما هم مثل همین ماهی کوچولو شد… بچه ها پاک به دنیا میان، درست در بالاترین نقطه ی قله ی خوشبختی! داستان سقوط ما بچه ها از اوج خوشبختی به حضیض بدبختی وفلاکت و بیچارگی تازه از اونجایی شروع میشه که تصمیم میگیریم خوشبخت شیم!! پس شروع میکنیم به بزرگ شدن… و همونطور که بزرگ و بزرگ تر میشیم، دلمون کوچیک و کوچیکتر میشه و خوشبختی ازمون دور و دورتر…
بزرگ میشیم تا خوشبختی رو بدست بیاریم و شروع میکنیم به تمرین فراموش کردن… فراموش کردن دنیای کودکی مون رو… اون همه قشنگی رو، لذت بستنی قیفی خوردن توی خیابون رو، صف طولانی سرسره بازی، تاب بازی با تاب کهنه و وصله پینه دار، لذت یاد گرفتن یه حرف جدید الفبا، لذت خوندن یه شعر تازه، خریدن دفتر مشق تازه…

بزرگ میشیم تا عاقل شیم، تا به رشد و تکامل برسیم؛ غافل از اینکه “بودیم”! ما عاقل بودیم، به همه چیز رسیده بودیم، از همون وقتی که قدم روی این کره ی خاکی گذاشتیم خوشبخت بودیم.

اگه عاقل بودن، اگه آدم موفق و بزرگ و مهم شدن و به رشد و سعادت رسیدن اینجوریه، اگه… اگه بزرگ شدن اینه… کاش باز هم اون بچه ی بی سعادت و کوچولوی ساده ی بی غل و غش و مهربون باشم، که بی بهونه میخندید و گریه می کرد. کاش هنوزم از خریدن یه بسته مداد شمعی به ذوق میومدم، کاش همیشه خورشید خانوم نقاشی هام می خندید، آسمونش آبی بود و زمینش سبز. کاش هنوزم میتونستم مثل بچگی هام نقاشی هام رو رنگ کنم، کاش میشد دنیای سیاه و سفید نقاشی زندگیم رو رنگارنگ کنم، درست مثل آبرنگ بچگی هام…

حالا چی؟!… نقاشی رنگارنگ کودکی مون، شده دنیای سرد و بی روح ما آدم بزرگ ها. دنیای کثیف و بی رنگ… نقاشی هایی که همیشه بهار بود و همه جا سبز بود و همه توی نقاشی مون میخندیدن، تبدیل به دنیایی شده که فقط یک فصل داره… پاییز، و آدم هایی که همیشه غمگینن، مثل پاییز، زرد زرد، آدم بزرگا همه شون بوی جدایی میدن…

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:47  توسط پیام  | 

خدایا، فقط تویی گل نازم

ساعت ۴ شب، وقتی که خیلی دلم گرفته از خیلیا، تنهای تنها، وقتی که همه خوابن، خسته، یک لیوان چای داغ، یه پاکت سیگار…

پنجره ی خونه رو باز می کنم و خیابون رو نگاه می کنم. همه جا تاریکه. هیچ صدایی نمیاد. انگار که تموم آدمای این شهر مرده باشن.

هیچ صدایی نمیاد، سکوت و سکوت و سکوت…

به خودم فکر می کنم. به روزی که پشت سر گذاشتم. به آدما فکر می کنم. به اون دو نفری که روز قبل توی خیابون بهم… بیخیال! به همه ی آدما فک میکنم.

به اینکه آدما مرز بین حیوانیت و انسانیت هستن و هر لحظه ممکنه به یه حیوون تبدیل شن.

به این فکر میکنم که “اینجا جنگله، بخور تا خورده نشی! اینجا نصف عقده ای اند، نصف وحشی!”

به چیزایی که ندارم فکر میکنم. به چیزایی که دارم. من که قبل دنیا اومدنم پدر و مادر و خواهر برادرام رو سفارش نداده بودم! ببین، خدا بهم داده. اون هم به این خوبی، به این مهربونی، بهترین هاش رو واسم چیده…

به خودم فکر میکنم. هیچ بیماری خاصی ندارم. سالم سالم. میتنوم بخندم، گریه کنم، بخندونم، اشکای کسی رو پاک کنم… وای این همه نعمت خدا به من داده و من به نداده ها فکر میکنم! تو قدرت اینو داری که ببینی و گیر دادی به شکل چشم و ابرو؟!!!

من هیچ نیازی به چیزی به اسم عشق ندارم. حتی از نوع پاکش. وقتی پدر و مادرم رو واقعا دوست دارم، وقتی مامانم دلش واسه من تنگ میشه، وقتی مبینا و معصوم رو دارم، هیچ وقت عشق رو گدایی نمی کنم. چون من الآن هم اون رو دارم.

عشق بین دختر و پسر، اگه به تیکه انداختن و ادا و اطوار و نوار چسب دست دادن و آبمیوه خریدن و دلقک بازیه… و بعد کلی دل دل کردن و قربون صدقه ی هم رفتن، مثل یه دستمال کاغذی کثیف دور میندازن هم… من نیازی به این ندارم.

اینم می سپرم دست خدا. خودش میدونه چیکار کنه. مگه من گفتم مبینا رو بم بده؟ مگه من گفتم مبینا رو، خونوادم رو اینقدر دوست داشته باشم؟ مگه من گفتم که دلم مهربون باشه و با دیدن یه بمباران زمان جنگ توی فیلم تلویزیون گریه ام بگیره؟

خدایی که بهم دل داده، دلدارش رو هم میده. خدایی که بهم اشک داده، که میتونم بی بهونه و مثل بچه ها گریه کنم، شونه هایی واسه گریه کردن میده. خدایی که منو عاشق آفرید، معشوق هم میده.

من نیازی ندارم کسی به زور منو دوست داشته باشه. هزار فیلم و رنگ و لعاب بزنم تا از من خوشش بیاد. نیازی به خوش اومدن کسی ندارم، کسایی رو دارم توی این دنیا که من رو، خود خودم رو، بدون هیچ رنگ و فیلمی دوستم داشته باشن.

زمانی دوست داشتن کسی واسم مهمه، که منو بخواد، همینجوری، همین شکلی،همین رنگی، با همین صدا، با همین خوبی و بدی ها، با همه ی نکات مثبت و منفی من…

 سیگار رو تو دهنم میزارم و فندک رو روشن میکنم.

به بیرون نگه میکنم، به آدمایی که یه عمره خوابن، یه عمره مردن ولی خودشون خبر ندارن.

آدما جلو چشم بی ارزش میشن. حرفشون، فکرشون و نظرشون راجع به من در نظرم چقدر بی ارزشه!

سیگار رو میزارم بین لبام. به آسمون نگاه میکنم… آسمون پر ستاره ی شب به نظرم چقدر شکوه و جلال داره…

به خدا فکر می کنم.

خدایا، با وجود تموم کمی و کاستی ها، ممنونم ازت واسه همه چیز. واسه این چشمی که خیسه، واسه ی لبای خندون و دل مهربونی که دادی…

خدایا، اگه چیزی بم ندادی، مرسی که چشام هنوز راحت گریه می کنن.

خدایا من خیلی خوشبختم که تو رو دارم.

خدایا کمکم کن تو جانشین همه ی نداشته های من بشی…

کمکم کن.

 خدایا منو ببخش

…و با تمام وجود یک کام عمیق از سیگار می گیرم

 my-flower

گل نازم ، تو با من مهربون باش
واسه چشمام ، پل رنگین کمون باش
اسیر باد و بارونم ، شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم ، شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه ، تو با من مهربون باش

شدم خسته بس که با یک دست بسته
خیلی سخته ، حرف دلم تلخه
فرق تو با بقیه اینه که می شه بی شیله پیله
بشینه پیشت آدمو ، بتونه درد و دل کنه
و
منو ول کنه و برگ رو له کنه و بهار زندگیمم سرد و گل کنه

آدم ها جلو روت می خوان خوبی زیادتو
ولی وقتی رفتی پشت سر می زنند زیر آبتو

نه ، اونا مثل تو نبودن و پایداری نداشتن
اونا تو غصه ها با من کار باری نداشتن
بیا گل نازم ، خورده بازم تعطیلی عشق
بیا دلمو بده تو یه نظم و ترتیبی بهش

گل نازم
بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من بیاره
تماشای تو زیر عطر بارون ، چه با من می کنه امشب دوباره

با بعضی کارام باعث می شه فکر کنی بدم ، بذار بگم می دونم که چرا دلخوری ازم
ولی چون وقتی سختی میاد یه عالمه ، گوش توئه که فقط شنوا به دادمه
به خودت می گی موقع مشکلات به یادمه ، دل گیر نشو این مرام یه آدمه!!!
با تو می رسه به سختی ها من زورم ، از گل ناز هم، خدا بوده منظورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:46  توسط پیام  | 

رویای زیبای کودکی

موهای دمب موشی رو لباسا آب پاشید

بازیای کودکی روزای شاپرکی

همرو رفتیو بردی عزیزم

منو دست کی سپردی عزیزم

موهای دمب موشی، حرفای در گوشی

اون اتاق پولکی، دنیای عروسکی

همرو رفتیو بردی عزیزم

منو دست کی سپردی عزیزم

بازی قایم موشک تا چشم گذاشتم

تو قایم شدی و من چشم بر نداشتم
هی صدا زدم کجایی نیومد از تو صدایی
حالا دیگه این روزا رو میشمرم تا که بیایی، تا که بیایی…

(دی جی نگار و آرمین)

دلم تنگ شده. کم نه ها، به خدا خیلی! دلم تنگه، واسه اون روزا، روزای پاکی و قشنگی، روزای بازی توی کوچه ها، دلم تنگه… واسه اون خنده ها، واسه اون اشک های روی گونه ها…

دلم تنگه. بد جوری. واسه تو. واسه خودم. برای روزهای معصومانه ی کودکی مون… روزایی که دنبال هم می کردیم، روزایی که همو پیدا می کردیم، همو داشتیم. همیشه. روزای بازی قایم موشک…

برای وقتی که چشم میزاشتم تا قایم شی، تو فکر می کردی که نمی بینمت، ولی من همیشه حواسم بهت بود، حتی وقتی که چشم میزاشتم و تو حواست نبود دزدکی می دیدمت که کجا قایم می شی و یه لحظه هم نمیزاشتم از جلوی چشام دور شی.

روزایی که چشم میزاشتیم و همدیگه رو گم می کردیم، فقط برای اینکه بتونیم دوباره و دوباره باز همو پیدا کنیم. فقط واسه ی همون یک لحظه ی شیرین رسیدن…

اون روز ها هیچ وقت معنای تنهایی رو نمی فهمیدیم، همیشه بودی، همیشه بودم، پیش من، پیش تو، کنارم هم بودیم، همیشه. چقدر بده که آدم ها همیشه دنبال چیز هایی می گردن که ندارن. حتی اگه بدونن بعد ها خیلی از داشتنش پشیمون میشن! ما هم نداشتیمش. واسه همین دنبالش می گشتیم… تنهایی رو میگم!

من و تو هیچوقت تنها نبودیم، تنهایی رو نمی فهمیدیم، همیشه همو داشتیم، همو یادمون بود… اینقدری که گاهی دلت میخواست چشم بزاری و من گم شم تا بتونی دنبالم بگردی. من قایم می شدم تا تو تنها شی و منم تنها، تا فقط چند لحظه همو نبینیم و اینقدر دلت واسم تنگ شه و دلت منو بخواد تا اینقدر دنبالم بگردی تا…

حس زیبای پیدا شدن و بهم رسیدن اینقدر واسمون قشنگ بود که دلم می خواست همیشه ی همیشه گم شم، تا تو همیشه ی همیشه پیدام کنی.

عاشق اون لحظه ام که چشم میذاشتم و تو با عجله قایم میشدی و حواست نبود که دارم دزدکی نگاهت می کنم. فکر نکنی جر میزدما، دوستت داشتم، خیلی.

hide and seek

توی اون روزا، همیشه ازم می خواستی یه لحظه چشام رو روی هم بزارم تا فقط و فقط یه لحظه از جلوی چشام دور شی، تا فقط یه لحظه نبینمت و تو قایم می شدی تا من دنبالت بگردم. دلت می خواست بفهمی وقتی نیستی چقدر دلم واست تنگ میشه، دلت میخواست باور کنی که دوستت دارم و اینقدر تموم دنیام رو می گردم تا پیدات کنم. راستی… دنیای اون وقت هامون چقدر کوچیک بود! دنیای کوچیک کودکی مون، درست مثل خودمون، مثل دل ها مون، مثل دست های کوچیکت، وقتی که یقه ی پیراهنم رو می بستی…

همیشه من دنیای کوچیکمون رو اینقدر می گشتم تا با خوشحالی پیدات کنم و توی بغل بگیرمت. خوشحال از اینکه الآن دیگه خیالم راحت بود که بهت فهموندم که نبودنت با من چه می کنه، که فهمیدی چقدر دوستت دارم، درست به بزرگی تموم اون دنیای کوچیک… خوشحال بودیم، خوشحال از اینکه تو هستی، هستم، که همو داریم. اون روزا فکر می کردم که همیشه یادت می مونه که هیچ وقت خودت رو گم نکنی و منو تو هیچ وقت تنها نمی شیم. اما…

حالا هم من گم شدم، هم تو. اما دیگه هیچکی چشم نزاشته تا پیدامون کنه. نه! ما دیگه هیچوقت همو پیدا نمی کنیم.

الآن هم درست مثل روزهای بچگی، مثل وقتی که چشم میزاشتم تا قایم شی، دلم تنگ شده. بدجوری دلم تنگه. واسه تو. واسه اون روزها، حتی واسه خودم. واسه روزهای معصوم و پاک بچه ها، واسه بچگی مون، واسه روزایی که خیلی زود تموم شدن، درست مثل تموم شدن یه رویای شیرین و کوتاه…

حالا هم مثل اون وقت ها قایم شدی. نیستی! تنهام! نیستی! می فهمی؟ اما این بار دیگه هیچ بازی ای در کار نیست. این بار هم همو گم کردیم. خیلی هم گم کردیم. دیگه حتی خودمون رو، دل ها مون رو هم توی دنیای بچگی هامون جا گذاشتیم. اما این دفعه نه توی بازی… توی دنیای راست راساکی!

ما گم کردیم. خودمون رو. قهقهه های از ته دل، خنده های بی بهونه مون رو، اشک هایی که واسه رفتن هم می ریختیم یا وقتی که اشک های همو با دستامون پاک می کردیم و از اینکه کسی اشک هامون رو ببینه خجالت نمی کشیدیم! هنوز هم دلم همون شیطونی ها رو میخواد. همون گریه کردن ها، همون قایم موشک بازی ها… دلم همون روز ها رو میخواد.دلم واسه بچگی هام خیلی تنگ شده.

چه زود همه چیز یادمون رفت، خیلی زود…

حالا دیگه تو فراموش کردی که اینقدر منتظرم بمونی تا بالاخره پیدات کنم، تو دیگه باورم نداری. منم یادم رفته. یادم رفته وقتی چشم میزاشتم چقدر دلم واست تنگ میشد، که چه چه جوری زمین و آسمون رو بهم می دوختم و تا نمی دونستم کجایی و تا پیدات نمی کردم یه لحظه آروم و قرار نداشتم.

کاش همه چیز به عقب بر می گشت. کاش چشم هامو باز می کردم و می دیدم توی رختخواب کوچیکم کنار مامان و بابا خوابیدم. اون وقت مثل همون روزا مامانم رو محکم بغل می کردم و اشک هایی رو که توی خواب ریخته بودم با گوشه ی آستینم پاک می کردم. کاش اینبار صبح که از خواب پا می شم، قرار باشه توی مهدکودک تو رو ببینم. کاش تموم این بزرگ شدن ها فط یه خواب بود، یه کابوس وحشتناک. بهم بگو که خوابم. بگو که این فقط یه خوابه! بگو که رویاست! بگو من هنوز همون مهدی کوچولوی پاک مهربونم. بگو که هیچ بزرگ شدنی در کار نیست. بگو هیچ بد شدنی وجود نداره. بگو دنیامون زشت و کثیف نیست. بگو که همه چیز آرومه… بگو من هنوز یه بچه ام.

خواهش میکنم بگو. حتی اگه دروغ. فقط بگو. خواهش میکنم.

بگو که بازم می بینمت. توی همون دنیای بچگی هامون، بگو که می بینمت، بگو که پیش منی، بگو که هر دو مون هنوز هم بچه ایم. هنوزم همونقدر پاک و مهربون… بگو. خواهش می کنم… فقط بگو…

خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو

خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این
جدایی با ما نیست

اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تنزخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا کن قلب منو در یاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی اسیر بارونم
ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب

(گوگوش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:45  توسط پیام  | 

حرف هاي عاشقانه

ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند. و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است . 


عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست. 


مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن 


كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود 


ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد 


نميدانم چه رازيست

فراموش نكن

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود


بذار خيال كنم تو دلتنگيات 


غروب كه مي شه ياد من مي افتي

بيا با پاك ترين سلام عشق

آشتي كنيم

بيا با بنفشه هاي لب جوي

آشتي كنيم

بيا ازحسرت و غم ديگه باهم

حرف نزنيم

بيا برخنده ي اين صبح بهار

خنده كنيم


تو مالك تمام احساسم هستي 


تمام عشقم 


تمام احساس ناب دست نخورده ام 


كه حاضر نيستم، 


حتي ذره اي از آن را 


با هيچكس تقسيم كنم 


با هيچكس 


جز تو . 


نه ، 


احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه 


آن را به تو تقديم ميكنم 


تمام احساسم را 


تمام عشقم را  

من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود


هميشه يكي بود يكي نبود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:3  توسط پیام  | 

کلووووپ هواداران یااااااااس(ثبت نام)

       www.yasfanclub.com 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:43  توسط پیام  | 

ثبت نام کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:40  توسط پیام  | 

باور کنید برای مرگ قناری فقط کافیست اواز را از او بگیرید

بیا

کمی نزدیک تر بیا

گوش کن!

به ضربان این قلب عاشقم

که با حضور تو این چنین به اظطراب در امده

مانند تارهای گیتار در نوازش دستانت.

با سیم ناز مژه هایت یه عمره گیتار می زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمو دار می زنم

 

مي توان رشته اين چنگ شكست.

مي توان كاسه ي آن تار شكست.

مي توان فرمان داد:

-هاي!

             اي طبل گران,

              زين پس خاموش بمان!

به چكاوك اما

نتوان گفت:مخوان!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:36  توسط پیام  | 

تقدیم به شما خوبان

                                       اگه تو رو  دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تو این اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

منو ببخش اگه شبها ستارها رو می شمارم

منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبها فقط تو رو خواب می بینم

اگه تو رو  دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تو این اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشمهای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه ادمم

منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم

اگه با دیوونگیام پیشه تو شرمنده می شم

منو ببخش اگه همش می سپارمت دست خدا

اگه پیشه غریبه ها به جای تو می گم شما

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیت و نه به شب نه دست اسمون بدم

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

اگه تو رو  دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تو این اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

                                    تقدیم به تمامی شما خوبان                                               

       

                                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:33  توسط پیام  | 

عکسهای نی نی

 

 

 


اون این شکلی بود !





ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..


من یه کادو مثل این بهش دادم 

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!



ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ..





و این وضع من توی اداره بود ..


وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..



و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..



اما روز والنتاین ، اون يگ گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..



و من اینجوری بودم  ...



بعدش اینجوری شدم ...



احساس من اینجوری بود ..



بعد اینجوری شدم ...



بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:31  توسط پیام  | 

مطالب قدیمی‌تر